تبلیغات
وب سایت جامع شهید42
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما
نظر سنجی
آیا برنامه شبکه های ماهواره در آمار طلاق ایران تاثیر دارد؟؟؟








لینک دوستان
بسم رب الحجۀ...بحق الحجۀ...اشف صدر الحجۀ...بظهور الحجۀ

این جمعه هم از دیدن رویت خبری نیست

دیگر نفسم هم، نفسِ معتبری نیست

رد می شود این جمعه و تا لحظه آخر

از آمدن سبز تو اما اثری نیست

ای شاه کلیدِ همه قفلِ قفسها


مرغان قفس را تو نباشی که پری نیست ...



اللهم عجل لولیک الفرج








طبقه بندی: محمد بن حسن المهدی(عج)،
[ 29 شهریور 92 ] [ 23:00 ] [ گمنام گمنامی ]
بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از برادران سپاه کرج که همکار حاج یدالله بود،قصد ازدواج داشت.حاج یدالله به اتفاق او و چندنفر دیگر،

به خواستگاری رفتند.


در مجلس خواستگاری،درحین صحبتهای مرسوم و متعارف،از داماد سؤال می شود که آیا منزل مستقلی دارد یا نه.

داماد پاسخ می دهد:

- خیر.

خانواده عروس وقتی جواب را می شنوند،بنای مخالفت می گذارند و قبول نمی کنند که این وصل انجام گیرد.

در همین حین حاج یدالله صحبت دیگران را قطع می کند و می گوید:

- آقای داماد از خودشان منزل دارند و خانه مناسبی هم هست.

داماد تاکید می کند:

-من که منزلی ندارم.

ولی حاج یدالله می گوید:

- نه ایشان خانه دارند.

خانواده عروش که تعجب کرده بودند،می پرسند:

-چطور شد؟!شما می گویید دارند،اما خودش می گوید ندارم؟!

حاج یدالله می گوید:

-ایشان منزل دارند،می توانید بروید و ببینید.

مراسم خواستگاری به خوبی و خوشی تمام می شود و میهمانان از منزل خارج می شوند.در این هنگام،داماد پیش می آید و میگوید:

-حاج یدالله!من خانه ای ندارم،شما هم این را می دانید.چرا به خانواده عروس این طور گفتید؟

حالا من چکار کنم؟من نمی توانم خانه ای بخرم.

حاج یدالله می گوید:

-چرا،شما خانه دارد.

آدرس خانه را می دهد.داماد می گوید:

-چطور ممکن است من خانه داشته باشم و خودم ندانم!!!!

حاج یدالله می گوید:

-این خانه را سپاه به شما داده،قرعه به نام شما درآمده.



داماد چیزی نمی گوید ولی بعدها متوجه می شود آن خانه،خانه خود حاج یدالله بوده که از طرف سپاه به اسم او درآمده بود.

چون در آن لحظه،احتیاج آن بنده خدا را دیده بود،از حق خود صرف نظر کرده و خانه را به او واگذار می کند.

این قضیه را هیچکس متوجه نشد،چون به کسی نگفت که این خانه مال من است و من آنرا بخشیدم.

همیشه طوری عمل می کرد تا دیگران متوجه جریان نشوند.

...

پینوشت:

الله اکبر

لا اله الا الله...

دیگر شعار بس است،کمی به خودمان بیاییم...
 
آی شیعیان!!!!آی مذهبی ها!!!

شما که اینقدر ادعای مذهبی بودنتان می شود شما که اینهمه ادعای خدمت به شهدا رو میکنید!!

این یکی از خلقیات شهداست!!

به کدامشان عمل کردید؟؟؟

آیا حاضر بودیم یک بار از حق خودمون بخاطر دوستمون بگذریم؟؟؟؟

آیا حاضر بودیم خدمتی که برای دیگران میکنیم رو داخل بلندگو نکنیم و یکم اخلاص به خرج بدیم؟؟

دیگر شعار بس است.کمی هم به خودمان بیاییم!

کمی عبرت بگیریم!!

چرا انقدر عمرها در این دوره زمونه کم شده است؟؟؟

وا عصفا...

...

یاعلی




طبقه بندی: خاطرات شهدا و عبرت ها،
برچسب ها: حاج یدالله کلهر، خاطره، یدالله کلهر، شهید کلهر،
[ 27 شهریور 92 ] [ 11:43 ] [ گمنام گمنامی ]

مرحوم حاج محمدعلی فشندی نقل می کرد:

در مسجد جمکران قم اعمال را به جا آورده و با همسرم می آمدم.

دیدم آقایی نورانی داخل صحن شد و قصد دارد

به طرف مسجد برود؛با خودم گفتم:«این سید در این هوای گرم تابستان از راه رسیده

تشنه است.ظرف آبی به دست او دادم تا بنوشد گفتم:

آقا شما دعا کنید و فرج امام زمان را از خدا بخواهید تا امر فرجش نزدیک شود!

فرمود:

شیعیان ما به اندازه آب خوردنی ما را نمی خواهند،

اگر بخواهند دعا می کنند و فرج ما می رسد.

***

نمیدانم چه بگویم از این بی معرفتی ما...

آقا امام زمان شما چه دل خونی داری

خدا به شما صبر بدهد!!




طبقه بندی: محمد بن حسن المهدی(عج)، بزرگان و اساتید،
برچسب ها: امام زمان، مرحوم محمدعلی فشندی، شیعیان ما مارا به اندازه آب خوردی نمیخواهند،
[ 17 شهریور 92 ] [ 12:49 ] [ گمنام گمنامی ]

بسم رب المخلصین

قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟

حاجی دیگر نمیخندی …! چه شده آن لبخندهای دائمت؟؟

حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود …سرت را بالا بگیر…

 به چه می اندیشی؟

از چه دلگیری؟ …

راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند شماها رفتید بجنگید که چه بشود؟

خودتان خواستید ،خودتان هم شهید شدید

آن وقتها جبهه میگرفتم و جوابشان را میدادم.

حالا خودمانیم حاجی، بینی و بین الله رفتی که چه بشود؟

رفتی که آزادی داشته باشیم؟

رفتی که عده ای مانتوهایشان روز به روز تنگ تر و روسری هایشان

روز به روز کوچکتر شود؟

رفتی که ماه محرمی هم پارتی بگیرند و جشن های آنچنانی؟

رفتی که عده ای دختر و پسر به هم که میرسند دست بدهند

و اگر ندهند به هم بگویند عقب مانده ؟

حاجی جان ؛ جای پلاکت را این روزها زنجیرهای قطور گرفته !

جای شلوار خاکی ات را شلوارهای پاره پوره و چاک چاک گرفته

(که به زور پایشان نگهش میدارند)!

جای پیراهن ساده ی “مردانه ات” را تی شرت های مارک دار  گرفته

(بعضا آب رفته اند) !

 پسرانمان زیر ابرو بر میدارند ! دخترمان ابرو تیغ میزنند !

اوضاعی شده دیدنی … پارکها ، سینماها ، پاساژها شده اند سالن مد !

و البته دوست یابی!

 حاجی تو رفتی که خودت را پیدا کنی و خدایت را

اینها مانده اند و دارند خودشان را گم میکنند !

حاجی ؛ گلوله دست شما را زخم انداخت و بعدها برد ،

اینجا خودشان بر سر و صورت

و دست و بازویشان زخم و نقش می اندازند که زیبا شوند … !!!

اینجا به کسی بگویی : خواهرم …

هنوز بقیه حرف را نگفته شاکی میشود که چرا شما بسیجی ها

نمیگذارید راحت باشیم؟

ما آزادی میخواهیم …چرا شماها نمیفهمید؟

اینجا اگر ماه رمضان به بعضیها گفتی ماه رمضان است،حرمت نگه دارید.

تو را میکشند…به همین سادگی

اگر گفتی آقا مزاحم ناموس مردم نشو ،تو را میکشند

و کمترینش اینست که چشمت را کور کنند…به همین سادگی

داغ بر دلم مانده …

و من مات و مبهوت از این همه شجاعت که تو لا اقل از ما

انتظارش را داری و نداریمش !

اینجا پسری با تیپ آنچنانی هرچقدر هم که بی احترامی کند به

غیر و سر وصدا کند ،

همه میخندند و میگویند چه بانمک !

اما پسری مذهبی که با صدای بلند صلوات بفرستد بعد از نماز جماعت :

بعضیها میگویند: زهرمار ! داد نزن سرمون رفت !!!

دختری با مانتوی کوتاه و تنگ و آستینهای بالا زده شده با قر و غمیش راه برود

همه میگویند چه باکلاس!

 اما دختری چادری که بخواهد از کنارشان رد شود میگویند :

صلواااااات : اللهم صل علی محمد و آل محمد

اینجا به خیلی چیزهایی که اعتقاد تو بود میخندند !

به ریش میخندند …به چادر میخندند … به لباس پیغمبر میخندند …

راستی فرمانده … این کتاب صورت هم عالمی دارد !

“فیس بوک” را میگویم


شرف و ناموس و اعتقاد بعضا پر !

عکسهایی در این فیس بوک از خود

و خانوادشان میگذارند که آدم شرمش میشود نگاه کند

شما میگفتی “یاعلی” و زندگی میساختی

اینها عکس میگذارند …خاطر خواه میشوند …

زندگی شروع میشود آن هم با یک “لایک”

… فردا هم طلاق!عجب پروسه ای!!!

این هم به نام آزادی !!! …

این نظام را اعتقاد نگاه داشته… به تو میگویند آزادی نداری …

راحت باش … زندگی کن!!!

که دست از اعتقادت برداری

ما میگوییم بندگی کن و خوب زندگی کن …

آنها میگویند زندگی کن ،آزاد باش …(هرزه بودن هنر است !)

خلاصه حاجی

اینقدر که این خشکه مذهب ها به ما ضربه زدند دشمن به ما ضربه نزد!

حاجی وقتی حال این جماعت رو می بینیم یاد این دو بیت میوفتم:

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

هرلحظه به دام دگری پا بستی

زن گفت هر آنچه تو گویی هستم

آیا تو چنان که می نمایی هستی؟؟؟؟

حاجی جان خیلی دلم تنگه؛سینه ام پره از درد و غصه از این جماعت!

فرمانده دلم برای لبخند هات تنگ شده،

دلم برای سادگیت تنگ شده!

حاجی دلم برای اون کلاه خوشگلت تنگ شده!

شهید خرازی41

فرمانده!!!!!!

جای ارزشها عوض شده …دعایمان کن.

به خودم میگویم: به دلم :

بسوز …آتش بگیر…

آتش بگیر تا که بفهمی چه میکشم

رنگ ها عوض شده … حاجی دریاب …

یا صاحب الزمان : دلت خون است آقا … خدا صبرت بدهد … .

***

بیایید به جای اینکه برای ظهور آقا دعا کنیم کمی گناه نکنیم!!

بیایید به جای اینکه منتظر آقا بنشینیم کمی هم منتظرش بایستیم…

بیایید…




طبقه بندی: واقعیت تلخ،
برچسب ها: شهید خرازی، درد دل با شهید خرازی، حاجی دیگر نمیخندی …! چه شده آن لبخندهای دائمت؟؟، خاطره، حاج حسین خرازی،
[ 11 شهریور 92 ] [ 23:57 ] [ گمنام گمنامی ]
درباره وبلاگ

به نام نامی الله

خدایا

به ما آرامشی عطا فرما...

آرامشی طوفانی!

آمـــین

********************
عزیزان می توانند از مطالب

وب سایت جامع شهید42

استفاده کنند.

هزینه استفاده:یک صلوات

******************
نفسنا لک الفداه یا خامنه ای

افراط و تفریط ممنوع لطفاً!!!

*******************
با ما باشید...

veb.shahid@yahoo.com
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
تحلیل آمار سایت و وبلاگ