تبلیغات
وب سایت جامع شهید42
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما
نظر سنجی
آیا برنامه شبکه های ماهواره در آمار طلاق ایران تاثیر دارد؟؟؟








لینک دوستان


خیلی دوس دارم بدونم چه چیزی با عث شده به این همه زحمت بیوفتن ولی با جون و دل بجنگن. . .
ولی میدونم این همون علتیه همه جهان تو کفش موندن . . .


Photo: ‎خیلی دوس دارم بدونم  چه چیزی با عث شده به این همه زحمت بیوفتن ولی با جون و دل بجنگن. . .
ولی میدونم این همون علتیه همه جهان تو کفش موندن . . .‎

یکی بود و...یکی بود!!!

زیر یه گنبد کبود


یکی میون آدما


دیگه برا خودش نبود!
 
قرارشو گرفته بود


لبخند زیبای امام


نگاه می کرد به قاب عکس


می گفت آقا،دارم میام


داروندارش توی ساک


سربند"زهرا" و پلاک


اشکای داغ مادرش


هی می چکیدن روی خاک


با دستاش اشکارو گرفت


از گونه های مادرو...


تا که دلش جا نمونه


توو لحظه های آخرو...


" مادر تو که گریه کنی


بی پروبالم می کنی


مادر شاید دیگه نیام


بگو حلالم می کنی!..."


مادر ساک و از رو زمین


گرفت و داد دست پسر


قرآن گرفت دور سرش


راهیش کنه واسه سفر


" خدا سپردمش به تو


اسماعیل عزیزمو...!


خدا قبولش کن ازم


قربونی ناچیزمو... "


میون بوسه و دعا


با صد سلام و صلوات


" الله و خیرٌ حافظا


برو خدا پشت و پنات "...


مسافر قصه ی ما


توو جاده ی یک طرفه


سوی خدا قدم گرفت


با جونی که توی کفه


مردن براش حقارته


هدف فقط شهادته


توو دشت سبز پیکرش


گلای زخم یه عادته


کارش فقط ذکرو دعا


میون موج انفجار


امشب همه راهی میشن


برای کربلای چهار...!


از کربلا تا کربلا


تناشون و پل می کنن


بچه ها تشنه ان ولی...


با یا حسین گل می کنن


قد می کشن تا آسمون


با سجده روی خون و خاک


" حی علی روی خدا "


با بدنای چاک چاک


بود و نبود قصه مون


چله نشین عاشقی


تو دشت سبز این وطن


کبوتری ، شقایقی


وقتشه که پر بگیری


بری پابوس مادرت


یوسف بشی حتی اگه


پیرهن نداره پیکرت!!!


داروندارت توی ساک


نه یه سربند نه یه پلاک


زائر داری از کربلا


حاج خانوم!آب بریز رو خاک


اسپند بیار ، گلاب بیار


که حسن یوسف اومده


نوردوچشمای ترت


پیرهن نه ؛ یوسف اومده


" خوش اومدی مسافرم


قبول باشه زیارتت


چه بوی خوبی پیچیده


بوی حسین میده تنت...


با تشکر از نظرات شما این شعر و یکی از خود شما برای ما نظر گذاشته بود من دلم نیومد پستش نکنم . امیدوارم خوشتون اومده باشه
اونایی که میخوان در این وبلاگ متنی رو با اسم خودشون پست کنییم متن رو توی نظرات قرار بدن با تشکر 

محمد
= دوستدار شهدا





طبقه بندی: خاطرات شهدا و عبرت ها،
[ 30 آذر 91 ] [ 21:30 ] [ بچه بسیجی ]
Photo: ‎نپندار که تنها عاشوراییان رابدان بلا آزمودند ولاغیر، صحرای بلا به وسعت همه تاریخ است شهید آوینی‎





طبقه بندی: خاطرات شهدا و عبرت ها،
[ 30 آذر 91 ] [ 15:08 ] [ بچه بسیجی ]
خانم داعی پور ، ازخودتان بگوئید .
ــ خیلی مایل نیستم از خودم بگویم.
بسیار خوب ! اما می دانیم شما روزهای اول جنگ در دبیرستان نظام وفای اهواز مسئولیت یک ستاد را به عهده داشتید. درباره کارهای این ستاد برای ما بگویید .
ــ آن روزها ، اهواز به خاطر شروع جنگ وضعیت عادی نداشت . تقریبا" چیزی سر جای خودش نبود .
ارتش و سپاه درگیر بودند و توجهی به حضور زنان در این شهر هم نمی شد . با کمک شهید علم الهدی به خاطر احساس ظرورت این ستاد را تشکیل دادیم .
این ستاد نامی هم داشت ؟
ــ بله! نام « ستاد مقاومت خواهران پاسدار انقلاب اسلامی » را برای آن انتخاب کردیم . می خواستیم به نوعی وابستگی خودمان را به سپاه نشان دهیم و در عین حال نام مستقلی از تشکیلات سپاه داشته باشیم .
نام خانم هایی که با شما همکاری می کردند یادتان مانده است ؟
ــ بله ! چطورمی توانم این نیروهای جوان ومخلص را که دختران دانایی بودند فراموش کنم . نرگس زرگر صدیقه زرگر خواهران شهابی و ترتیفی زاده ، فریده درخشنده ، پری شریعتی ، آل ناصر ، عقیلی و ...
این ستاد که در دبیرستان نظام وفا تشکیل شده بود ارتباطی هم با مساجد اهواز داشت؟
ــ نمی توانست نداشته باشد . ما پایگاههایی در مساجد بر پا کردیم . بعضی از خواهران این پایگاهها نقش نیروهای اطلاعاتی ، امدادی و تبلیغاتی را در سطح شهر اهواز بر عهده داشتند . حتی شناسایی بعضی از افراد ستون پنجم که آن روزها خیانت شان آتش به جان ما می زد به عهده تعدادی از خواهران بود .
شما کارهای تبلیغاتی هم می کردید ؟
ــ اتفاقا" یکی از اولین کارهای ما پر کردن خلاء تبلیغاتی بود . آن روزنامه ها و نشریه به اهواز نمی رسید .
رادیو صدای فارسی عراق هم به خوبی شنیده می شد.
اولین کارهایی که کردید به خاطر دارید؟
ــ ما با همکاری ستاد خبری سپاه آخرین و تازه ترین خبرها و تحولات جنگ را می گرفتیم ، آن ها را تکثیر می کردیم و خواهران ما این خبرها را سر خیابان ها و محل هایی که رفت و آمد بیشتری بود می چسباندند. تعدادی از همین خبرها هم سهم پایگاههایی بود که درمساجد زده بودیم البته سعی می کردیم اخبار مثبت را به مردم بدهیم تا روحیه بگیرند زیرا در شرایط دشواری قرار داشتیم . عراق سی ــ چهل کیلومتر بیشتر با ما فاصله نداشت .
درباره ستون پنجم با اشاره ای عبور کردید . بیشتر برای ما توضیح بدهید .
ــ اهواز آلوده بوده به آدم هایی که خودشان را به عراقی ها فروخته بودند . اینان مراکز مختلف و حساس راشناسایی می کردند و مختصات جغرافیایی آن را به عراق میدادند و توپخانه عراق هم دقیقا" روی همین مراکز اجرای آتش می کرد. مانیزباهوشترین وکارآمدترین نیروهای خودمان را برای شناسایی این افراد در سطح اهواز و حومه آن انتخاب کرده بودیم .
مهم ترین نمونه این شناسایی کدام بود ؟
ــ بهترین نمونه اش کاری بود که خانم عقیلی انجام دادند. در یکی ازروستاها ی حومه اهوازعراقی ها حدودچهل دستگاه تانک پنهان کرده بودند که خانم عقیلی محل اختفاء آن را کشف می کند و به برادران سپاه اطلاع می دهد و همه تانک ها لو می روند .
به غیر از ستون پنجم ، گروههای منافقین ، چریک های فدایی و سایر گروه هایی که با انقلاب سرستیز داشتند نیزدراهواز پراکنده بودند . ازاینان هم بگویید .
ماموریت بعضی ازافراد این گروهها که اسم بردید جمع آوری اطلاعات و رساندن آنها به مرکزیت تشکیلات خودشان بود تا ازآن طریق به دست عراقی ها برسد . درهمان روزها مطلع شدیم که دربیشترهتل های اهوازکه به بیمارستان تبدیل شده بود ازجمله هتل نادری وهتل فجر. عده ای ازاعضای این گروهها به عنوان نیروی داوطلب امداد وارد شده اند وبه محض این که پای مجروح های جنگی به این هتل های بیمارستان شده می رسید ، شروع می کردند به تخلیه اطلاعاتی از آنان و اخباری که از جبهه ها نیاز داشتند می گرفتند . ما هم تعدادی از خواهران را واقعا" به این بیمارستان موقت تحمیل کردیم تا مراقب لو رفتن اطلاعات باشند ودر ضمن این نیروهای نفوذی امدادی را هم شناسایی کننند که بعد از چند وقت تقریبا" توانستیم بر اوضاع مسلط شویم . اما خیلی سختی کشیدیم تا مسئوو لین این بیمارستان ها را قانع کنیم . به آنان می گفتم بگذارید این خواهران دانشجوی ما کارهای اولیه و ابتدایی در بیمارستان انجام دهند آما باشند تا بتوانیم به وظیفه خودمان عمل کنیم .


با کارهای شما مخالفت هایی هم در سطوح مختلف دستگاههای نظامی و اجرایی می شد؟
ــ بسیار زیاد . حتی تا مرحله ای که قرار شد زنان ، اهواز را تخلیه کنند ؛ مخصوصا" بعد از دومین موشکی که عراق به اهوازشلیک کرد.آنان می گفتند اهواز یک شهرنظامی است ونباید زنان دراین چنین شهری باشندبعضی از خانواده ها مانده بودند چون فرزندانشان در جبهه ها بودند . بعضی از خواهرهایی که از ستاد ما بودند خانواده شان شهر را ترک کرده بودند و اینان شبانه روز در ستاد بودند .
حضور زنان در آن شرایط دشوار و نفس گیر برای رزمندگان مایه دلگرمی بود.
ــ واقعا" همین طوراست . یک روز برادر رزمنده ای به ستاد آمد و گفت من باورنمی کردم توی شهراهواز زن هم باشد . وقتی تعدادی ازخانم های چادری را دیدم احساس کردم این جا شهراست واحساس آرامش کردم.فردای همین روز ، ما دستور کارتازه ای برای خواهران آماده کردیم . با این طرح خواهران را تقسیم کردیم که دو به دو یا چند تا چند تا درخیابان ها راه بروند ؛ به خصوص محل هایی که رفت وآمد رزمندگان بیشتر است . در همین روزها بود که رسما" در نماز جمعه اعلام شد که خانم ها باید شهر را تخلیه کنند . تصادفا"گروهی از دفترحضرت امام آن روزها به اهواز آمده بودند که معروف بودند به شاخه نظامی دفتر حضرت امام . من از فرصت استفاده کردم و مساله خروج زنان را با یکی از آقایان مطرح و تقاضا کردم که از امام بپرسند که تکلیف ما در این شرایط چیست ؟ ایشان هم بزرگواری کردند و بلا فاصله پس از دیدار با حضرت امام تلفنی به من اطلاع دادند که امام فرموده اند دفاع بر همه واجب است ، زن و مرد باید دفاع کنند، اذن ولی هم لازم نیست . امام فرموده بودند باید بما نند ، دفاع برآنان واجب است تا جایی که احتمال اسارت نرود . یعنی به محض اینکه احتمال اسارت برای شان پیش آمد باید شهر را ترک کنند.
این پیام امام شفاهی بود ؟
ــ بله . شفاهی بود و ما هم این پیام را از فردا در سطح شهر پخش کردیم . همین پیام شفاهی مسأله را ختم کرد و ما خیال راحت تری مشغول کارهایمان شدیم . تحلیل ما این بود که اگراهوازرا ترک کنیم این شهرهم سرنوشتی شبیه خرمشهر خواهد داشت . دراین شرایط دشمن جسورتر شده و رزمندگان را بدون پشتوانه مردمی احساس خواهد کرد وهمین مسأله به دشمن روحیه مضاعف خواهد داد . کلام امام ما را نجات داد وتوانستیم هر روز بیشتر از روز پیش محکمتر بایستیم .
درباره شهید علم الهدی هم بگویید.
ــ راه اندازی این ستاد به کمک ایشان بود . اصلا" تشکیلاتی در خوزستان نبود که علم الهدی یک پای ماجرای
آن نباشد . با کمک ایشان بود که اولین بیانیه اعلام موجودیت ستاد ما روز هفتم مهر ماه سال1359ازرادیواهوازخوانده شد . ایشان سن زیادی نداشت اما به نظر من دنیایی بود از تجربه ، علم و ایمان و اخلاص در همان روزها بود که این شهید عزیزدبیرستان نظام وفا راازآموزش وپرورش گرفت بعدها ایشان مشغله زیادیپیدا کرد و کمتر به نیازهای ستاد رسیدگی می کرد ، اما در واقع اگر ایشان نبود این ستاد هم پا نمی گرفت .
از آشنایی تان با شهید افشردی بگویید .
ــ من مایل نبودم توی ستاد بحثی ازازدواج پیش بیاید. ما همه توان خودرا روی مسائل جنگ گذاشته بودیم که ارتباط جدی با متن جنگ داشت . یعنی همان موضوع هایی که برایتان گفتم .
یک روز، یکی از دوستانم که به تازگی ازدواج کرده بود به من گفت همسرم دوستی از برادرهای سپاه دارد که می خواهیم برای ازدواج اورا به شما معرفی کنیم . من این حرف را جدی نگرفتم چون اصلا"آمادگی اش را نداشتم ؛ هم به دلیل مسئوولیت های کاری، هم به این علت که مسأله ازدواج هنوزبرایم اهمیت پیدا نکرده بود.دیگراین که خانواده ام در اهوازنبودند ومن به شبا نه روزی در ستاد می ماندم.دراین شرایط نمی توانستم مسئوولیت های یک زندگی جدید را بپذیرم.
چطور شد برای ازدواج راضی شدید؟
ــ خیلی ساده. فقط با یک استخاره که خوب آمد.
یک روزبه همراه همین دوستی که پشنهاد ازدواج را با من مطرح کرده بود، درخیابان امام خمینی اهوازمشغول خرید بودیم . درهمین لحظه ها شهرمورد اصابت گلوله خمپاره قرار گرفت . احساس کردم خیلی نزدیک است .انگاربغل گوش مان خورده است. با عجله به طرف محل اصابت خمپاره آمدیم. به گمانم خیابان کاوه بود . وقتی رسیدیم مجروحی را کف یک وانت دیدم که براثرانفجارهمین خمپاره روده ها یش بیرون ریخته بود. یک جیپ هم در آتش می سوخت.موج انفجار و ترکش های بزرگ و کوچک، کرکره مغازه ها راازجا کنده بود. چرخ میوه فروش ها با همه میوه ها یش واژ گون شده وکف پیاده رو را رنگ کرده بود.
جسد مردی را دیدم که رویش پارچه مندرسی کشیده بودند و پاهایش بیرون بود . ازد مپایی هایش فهمیدم اهوازی است ودر همین شهر و زیر همین گلوله های کشنده زندگی می کند. با خودم فکر کردم لابد او هم پدرخانواده ای است و برای خرید مایحتاج روزانه این جا آمده است.او با زندگیش در اهواز جنگ را به هیچ گرفته است. پس می توان زیر آتش هم زندگی کرد و حتی جان داد تا دیگران زیر آسمان همین شهر آسوده تر زندگی کنند.
وقتی از کنار چهره های بهت زده مردم در این خیابان سوخته گذشتم و به طرف ستاد آمدم احساس کردم به خاطر همین ساده بودن معنای زندگی و مرگ است که می توان ازدواج را به عنوان مرحله ای از زندگی نگریست. به یاد حرف های دوستم افتادم که گفته بود؛آقای باقری از بچه های سپاه است و همه وقتش در جبهه می گذرد و هر آن در معرض شهادت است.
صحنه ها ی آن روز خیابان کاوه برای من درس بود ؛ درسی که باید دیر یا زود آن را می آموختم و عمل می کردم . وقتی به همراه دوستم به ستاد می آمدیم ، به چیزی جززندگی دراین شهرپرخطرفکر نمی کردمحتی یک زندگی جدید با کسی که ممکن است فردا در کنارم نباشد . من تصمیم خودم را گرفته بودم . باید آتش این جنگ را با شروع یک زندگی تازه تحقیر میکردم. به همین خاطربه دوستم گفتم ؛ راستی آن پاسداری که قرار بود به من معرفی کنی اسمش چه بود؟
کمی جا خورد و بعد از مکث کوتاهی گفت:
ــ به او حسن باقری می گویند،ولی نام اصلی اش غلا محسین افشردی است.
از اولین ملاقات تان با ایشان بگویید.
ــ اولین ملاقات ما در خانه همین دوستم بود. روز های آخر ماه مبارک رمضان بود.
یادتان مانده چه روزی بود؟
ــ به نظرم اوایل مردادماه سال بود 1360بود وآن روزها اهواز چه گرمایی داشت ! دو ساعت مانده به افطار وضو گرفتم . دو رکعت نماز خواندم ورو به خدا گفتم : خودت از نیت من با خبری .آن طورکه صلاح
می دانی این کار را به سرانجام برسان!
از اولین جمله ها یی که رد و بدل شد چیزی به یاد دارید؟
ــ اول ایشان حرف زدند گفتند : « اسم من حسن باقری نیست.من غلام حسین افشردی هستم. به خاطراین که از نیروی اطلاعاتی جنگ هستم مرا به نام حسن باقری می شناسند. » این اولین صداقتی بود که ازایشان دیدم
و روی من خیلی اثر گذاشت. در صدای پخته اش روراستی موج می زد.
من هم ازعلاقه ام به کاردرستاد جنگ گفتم. گفتم دراین شرایط وتا زمانی که جنگ هست باید کارکنم. نمی خواهم چیزی مانع حضورم در کارجنگ باشد . اعتقاد زیادی هم به این ندارم که حضورزن فقط درخانهخلاصه شود.
پاسخ ایشان چه بود؟
ــ واقع امر این بود که ایشان بالاتر از این ها یی که من گفتم می دید . به من گفت: « شما حتی نباید خودتان را محدود به این جنگ بکنید . انقلاب موقعیتی پیش آورده است که زن باید جا یگاه خودش را پیدا کند. باید به کارهای بزرگ تری فکر کنید.»
احساس من این بود که ایشان این حرف ها را از روی اعتقاد می گفت.من در میان این حرف ها دوباره امواج آن صداقت را دیدم.
این اولین دیدار با چه نتیجه ای تمام شد؟
ـ ایشان مسائل کلی تری هم مطرح کردند و یادم هست که روی مسائل اخلاقی خیلی تکیه داشت. حرف های ما با اشاره صا حب خانه که حالا وقت افطار است تمام شد.
جلسه دومی هم بر پا شد.
ــ بله! یک هفته بعد و در همان خانه،باز همان حرف های اصلی بود که در این جلسه کمی ریزتر درباره اش حرف زدیم.
تا جایی که به خاطر دارم ایشان اهل نوشتن بود. آیا دربار? زندگی مشتر ک تان هم چیزی نوشته است؟
ــ من این یاد داشت ها را بعد از شهادت ایشان دیدم. این دفترچه کاملا" شخصی و خصوصی است که تا به
حال آن را به کسی نداده ام. ایشان در یادداشت ها شان به قدری ظریف آن دو جلسه را تجزیه و تحلیل کرده بودند که من بار دیگر به تدبیر و پختگی ایشان ایمان آوردم. ایشان در یادداشت ها یش به این نکته هم اشاره کرده بودند که با وضو به این جلسه ها آمده و همه ی کا ر ها را به خدا واگذار کرده است. حتی شخصیت مرا هم بر اساس حرف ها یم تحلیل کرده بود. و این تحلیل چقدر دقیق بود.
یادداشت ها ی نظامی هم داشتند؟
ــ بله! من همه ی آن ها را در اختیار اطلاعات جنگ سپاه قرار دادم. این روزنا مه نویسی یکی از خصلت های خوب ایشان بود که از دوران نوجوانی ، اتفاقاتی که در روز با آن رو به رو می شد می نوشت. این دفترچه ها خیلی پربار و ارزشمند است.
بعد از جلسه دوم این پیوند قطعی شد؟
ــ یک روز تلفنی به من گفتند که از نظر من مطلب دیگری نمانده است. با توکل به خدا من اعلام آمادگی می کنم.من دوباره استخا ره کردم. خوب آمد. در واقع هر دو با تجربه همین دو جلسه واگذار کردیم به خدا! قرار شد بیاییم تهران و خانواده ها مراسم معمول را جاری کنند . اما دلم می خواست صیغه ی محرمیت خوانده شودو نمی دانستم چطور به ایشان بگویم. جالب این که ایشان هم مایل بودند این صیغه خوانده شود.
خانواده شما مطلع بودند؟
ــ بله! من به مادرم همه ی مسائل را گفته بودم. فقط وظیفه ایشان را باز نکردم و گفتم دانشجوی اعزامی از تهران است و گفتم که می خواهم صیغه محرمیت بخوانیم که برای رفت وآمد به تهران مشکل نداشته باشیم.
صیغه ی محر میت را چه کسی خواند؟
ــ رفتیم پیش آقای موسوی جزایری، امام جمعه اهواز و ایشان صیغه ی یک ماهه برای ما خواندند. همان جا بود که من به طور کامل ایشان را دیدم. تا آن روز به ظاهرش دقیق نشده بودم. چهره ای لطیف،معصومانه و جوان داشت و زیر این چهره یک پختگی نهفته بود که من آن را باور داشتم.
آمدید تهران؟
ــ آن روزها مصادف بود با چهلمین روز شهادت شهید بهشتی و شهدای انفجار حزب. قبل از فاجعه هفتم تیر شهید بهشتی و همسر گرامی شان به اهواز آمده بودند و ما به دیدن ایشان رفته بودیم. علا قه والفت زیادی در دل ما نسبت به ایشان پیدا شده بود. قرار بود دوستان ستاد برای مراسم چهلم به تهران بیایند. این فرصت خوبی بود که من هم به تهران بیایم. یادم هست در این سفرآ قای صادق آهنگران هم با ما آمدند. درآنجا بود که من به یکی ازهمکارانم گفتم که من در تهران از شما جدا می شوم چون قراراست عقد کنم!او خیلی جا خورد. آمدم خانه. مادرم به راحتی نمی توانست داستان ازدواج مرا بپذ یرد. خوب، کمی طبیعی بود چون آن ها داماد خو دشان را تا آن روز ندیده بودند . یکی- دو روز بعد آقای باقری و خانواده شان آمدند خانه ما. آقای باقری با نهایت احترام گفتند کاری که ما کردیم اصلا" قصد بی احترامی به خانواده ها نبود. بلکه به یک توافق رسیدیم ولی باز هم نظر خا نواده ها محترم هست. الان هم هر چه دو خانواده بگویند ما قبول می کنیم.
خانواده شما نظری داشتند؟
ــ دلواپسی مادرم طبیعی بود.اما وقتی خانواده آقای باقری رفتند،به مادرم گفتم:«حرفی نزدید؛ شما که نگران بودید ؟» مادرم جواب داد: « نمی دانم! همین که پایش را به خانه ی ما گذاشت، محبتش رفت تو دلم ودیگرحرفی برای گفتن نداشتم.»
از عقد تان هم بگویید.
ــ داستان عقد ما هم شنیدنی است. آقای باقری خیلی دلش می خواست امام خطبه عقد ما را بخواند . ولی به خاطر اوج گرفتن ترورها، دفتر امام وقت ملا قات برای عقد نمی داد. قرار شد آقای هاشمی رفسنجانی که آن روزها رئیس مجلس بودند خطبه بخوانند . وقت دادند و ما هم رفتیم . اتفاقا" صبح آن روز منافقین دفتر ستاد سپاه را توی خیابان پاسداران با آر- پی- جی زده بودند . با مشکلات زیادی وارد مجلس شدیم. من بودم،ایشان و برادرم . سه ساعت در دفتر هیئت رئیسه مجلس نشستیم . آقای هاشمی جلسه مهمی داشتند . ایشان ، آقایان موسوی خوئینی ها و بیات را از طرف خودشان برای عقد ما فرستادند . این دو بزرگوار هم آمدند .آقای خوئینی ها وکیل من شد وآقای بیات وکیل ایشان . مراسم عقد به همین سادگی انجام شد و ما هم که جعبه شیرینی را سه ساعت تمام با خودمان نگه داشته بودیم باز کردیم.
بعد بر گشتید اهواز؟
ــ بله! البته یکی- دو میهمانی ساده هم آقای باقری در خانه شان دادند. همین خانه ای که در میدان خراسان است. اقوام و دوستانش آمدند. بیشتر مساله آشنایی بود. خرید عروسی هم داشتید؟
مادرآقای باقری اصرارزیادی برای خرید داشت، چون پسربزرگش راداماد می کرد .طبیعی بود که علاقه مندی های خاص خودش را داشت. خرید هم سنت است. ما با این کار احترام مادرایشان را به جای می آوردیم ولی به خاطرروحیه خودمان خیلی مایل به خرید نبودیم .هرطوری بود سرازبازارتهران در آوردیم یک کفش خریدیم و یک حلقه به قیمت 630 تومان واقع امراین بود که برای خرید احساس نیاز نمی کردیم.
فردای خرید آمدیم اهواز .
عکس العمل دوستان ستاد چطور بود؟
ــ ساعت ده- یازده شب رسیدیم اهواز. من هم یکسره رفتم ستاد. دوستانم از عقد من با خبر شده بو دندو طی روز های بعد کمک ها ی زیادی برای پیدا کردن مسکن ما داشتند؛ بدون این که من حرفی زده باشم . خیلی شرمنده محبت ایشان هستم.
و زندگی جدید در دل جنگ رسما"آغاز شد.
بله! این همان زندگی بود که من به آن رسیده بودم باید آن را شروع می کردم. همه چیز به خوبی پیش می رفت. دوستان به فکر خا نه ای برای ما بودند . حتی خانه هایی را هم برای ما پیدا کرده بودند. در این میان کارهای ستاد هم به خوبی پیش می رفت . در تمام این مدت حس خودم این بود که این همه لطف خدا بدون امتحان نخواهد بود . گاهی از این امتحان مضطرب می شدم. در این میان برنامه زندگی طوری تنظیم شده بود که هم ایشان به کارشان می رسیدند وهم من.
شما در مرحله ای از جنگ به تهران آمدید؟
ــ بله! مسئوولان سپاه تصمیم گرفتند زندگی فرما ند هان جنگ را به تهران انتقال بدهند . من از این خبرخوشحال نبودم . به اهواز و زندگی درآن خو گر فته بودم. زندگی در اهواز را جمع کردیم و در تهران پهن.
ما اصلا" در این خانه زندگی نکر دیم ، چون در فاصله کمی ، منطقه ای برای عملیات انتخاب شده بود که نزدیک دزفول بود. ایشان گفتند که برویم دزفول . اتاقی در منزل یکی از دوستا نش گرفته بود . آن روز ها « نرگس » دخترم به دنیا آمد . نرگس رنگ و بوی تازه ای به این زندگی جنگی داد.
شما حدود یک سال و نیم با این شهید زندگی کر دید. او در خانه چطور بود؟
ــ همین طور است. از نظر زمانی کمی بود، ولی از لحاظ کیفیت ارزش بالایی داشت. بارها شد که من ده روز ایشان را نمی دیدم . مخصوصا" وقتی عملیاتی صورت می گرفت این زمان بیشتر می شد وتا روزیکه جبهه ها استقرار وثبات پیدا نمی کرد به خانه نمی آمد.آن هم حدود سه یا چهار ساعت . درهمین ساعتهای کم آن قدر برخوردش مهربانانه و سنجیده بود که بعد از رفتن او احساس می کردم اگر یک ماه دیگر هم نیاید همین توان معنوی برایم کافی است . وقتی می آمد چشمهایش از فرط کار و بیخوابی سرخ بود واز خستگی صدایش به زحمت در می آمد . همه اش تلاش بود. لحظه ای آرام وقرار نداشت. اما با آن همه خستگی وقتی پایش به خانه می رسید با حوصله می نشست و با من صحبت می کرد . قدردان بود . تقید او به مطالعه برای من بسیار عزیز بود . حتی بعضی از کتابهایی که خوانده بود به من توصیه می کرد بخوانم ، چون فرصت داشتم. از طرف دیگر او به زبان عربی تسلط داشت و. متون خوبی برای مطالعه انتخاب می کرد.
این فرصت های دیدار در دزفول بیشتر شد؟
ــ بله !او بیشتر به خانه می آمد ومن هم مادر شده بودم .بچه ام شیرین بود. طبیعی است که بچه فرصت هایی را از مادر می گیرد . از طرف دیگر دزفول شهر پدری من بود . همخانه ای هم داشتم که همسر یکی از سرداران بود .ما هر دو با منطق جنگ آشنا بودیم و به همین خاطر وقتی این مرد بزرگ از جبهه به خانه می آمد آن قدر کار کرده بود که شده بود یک پوست و استخوان وحتی روز ها گرسنگی کشیده بود ، جاده ها وبیابانها را برای شناسایی پشت سرگذاشته بود ، اما در خانه اثری از این خستگی بروز نمی داد.می نشست وبه من می گفت در این چند روزی که نبودم چه کار کرده ای ، چه کتابی خوانده ای و همان حرفهایی که یک زن در نهایت به دنبالش هست .من واقعا" احساس خوشبختی می کردم .
از آن روز بگویید؟
ـ آن روز صبح ، با تانی رفت . یعنی مثل همیشه صبح زود نرفت . با نرگس بازی کرد . ناخنهای نرگس را گرفت.به هر حال نرگس هم کمی بزرگ شده بود . چهار ماهه بود .عکس العمل نشان می داد او سربه سر نرگس می گذاشت و به من می گفت :«ببین پدرسوخته چقدر شیرین شده .خودشو لوس می کنه.» گفتم با تانی از خانه بیرون رفت.حتی یک بار هم برگشت ویکی – دوتا نوارکاست که صحبتهای یکی از آقایان بود به من داد و گفت:«گوش کن. حرفهای خوبی دارد و حوصلحه ات هم سر نمی رود.»
آن روز از خانه رفت . رفت شناسایی مواضع عراق که مجید بقایی و برادرش محمد آقا همراهش بودند.بعد ، از محمد آقا شنیدم از سنگری که دیده بانی می کرد گلوله خمپاره کنار سنگر می افتد و ...
کی از شهادت ایشان مطلع شدید ؟
ــ همیشه به ایشان می گفتم ، اگرشهادت نصیب شما شد به دوستانت بسپار، من اولین نفری باشم که با خبرمی شوم. آن روز صبح ظاهرا" اخبار رادیو اطلاعاتی داده بود . چند ساعت بعد همان دوستم که باعث این وصلت شده بود با من تلفنی تماس گرفت . از لحن من متوجه شده بود که ازموضوع هنوزخبر ندارم .
اخبار ساعت دو بعداز ظهر هم خبر را اعلام کرده بود ومن نشنیده بودم. اما همخانه ام خبر داشت . بعد ازساعت دو دوباره همین دوستم از اهواز تماس گرفت و گفت : « اخبار را شنیدی ؟ » گفتم : « نه . » جواب داد : « مثل اینکه چند نفر شهید شده اند و اسم شهید مجید بقایی را هم گفته اند و نفر اول را من نشنیدم کی بوده . » من اصلا" نمی خواستم به خودم بقبولانم که نفر اول همسر من است .
پس خبر را چه کسی به شما داد ؟
ــ دوباره تلفن زنگ زد . به گمانم سردار « غلام پور » بود . دیدم درست نمی تواند صحبت کند . گفتم اگراتفاقی افتاده به من بگویید . ایشان هم گوشی را دادند به محمد آقا، برادر همسرم و او به صراحت گفت که غلامحسین شهید شده است . در همان ساعتها بود که محمد آقا آمد و گفت باید برویم تهران .
آمدید تهران؟
ــ بله . در مراسم تدفین این توفیق را یافتم که خودم را به غسال خانه برسانم . آمدم بالای سرش ؛ برای خداحافظی و طلب شفاعت .
آن روزها نرگس چند ماهه بود؟
ــ سه ــ چهار ماهه . جالب اینکه او تمایلی به بچه دار شدن نداشت ولی من عاشق بچه بودم. او می دانست که ماندنی نیست به همین خاطر نمی خواست زحمت من زیاد شود . از طرف دیگر من هم می دانستم که او ماندنی نیست و می خواستم یادگاری از اوداشته باشم هردواستخاره کردیم آیه ای آمد درباره داستان حضرت موسی و مادرش که گفته شده بود ما اندوه را از دل مادر میگیریم هردو تصمیم گرفتیم اگربچه مان پسر شد نام اورا موسی بگذاریم واگردختر شد به خاطر شدت علاقه اوبه امام زمان (ع ) نام مادرایشان « نرگس»را بگذاریم . از آن روز به بعد می گفتم : خدایا ! راضی ام به رضای تو . ولی اینقدر به همسرم مهلت بده که فرزندمان را ببیند . ماند و دید و حتی چند ماه با او سرگرم شد و پدری کرد.
نشانه هایی از شهادت از ایشان دیده بودید ؟ شده بود برایتان از شهادت بگوید؟
ــ ایشان از محبین راستین ائمه و اهل بیت علیه سلام بود . اهل این دنیا نبود . دریکی از سفرهایی که به مشهد داشت ازامام رضا (ع ) طلب شهادت کرده بود همان سفری که همراه آقای محسن رضایی رفته بودند وحرم را به خاطر آقای رضایی خلوت کرده بودند. درآن خلوت حرم او حرفهایش را زده بود . حتی آقای طبسی دعای حفاظت امام رضا (ع) را به ایشان داده بود. وقتی برگشت پرسیدم : « از آقا چه خواستی ؟ » جواب داد : « رفتم پیش امام رضا (ع) و از او خواستم و حالا هم منتظرم هستند .» با این حرف لبخدی روی لبهایش
نشست و یک حلقه اشک در چشمانش .
خانم داعی پور الآن چکار می کنید ؟
ــ درس می خوانم ، در مقطع کارشناسی ارشد رشته روانشناسی بالینی و کمی هم فعالیت های اجتماعی دارم .
نرگس چه می کند ؟
ــ نرگس هم به حمدالله موفق است و سال دوم دبیرستان را می خواند.
خانم داعی پور . امروز دراین بعداز ظهر پاییزی ما وقت زیادی از شما گرفتیم . از بزرگواری شما سپاسگزاریم . حرفهای شما مثل یک سفر بود. سفر به گذشته ای که همه ما به آن روزها افتخار می کنیم ، اما وقتی این افتخار بیشتر می شود که بتوانیم یاد آن روزها وآن مردان و زنان را برای ابد در دلها زنده نگه داریم امیدوارم همسفر خوبی برای حرفهای شما بوده باشیم .
ــ من هم از شما متشکرم . این حرفها مرا هم به دنیای دیگری برد و حالا بعد از رفتن شما به این دنیا بر می گردم ؛ دنیایی که با دنیای آن روزها خیلی فرق دارد .



زندگی نامه
غلامحسین افشردی ( حسن باقری ) روز 25 اسفند ماه سال 1334 در یکی از محله های قدیمی تهران ــ میدان خراسان ــ به دنیا آمد . آن روز مصادف با سوم شعبان بود ؛ به همین خاطر نام او را غلامحسین گذاشتند . او در دوسالگی به همراه پدر ومادرش مسافر کربلا شد .
دبستان را در مدرسه مترجم الدوله گذراند . از سال سوم متوسطه در دبیرستان مروی فعالیت های اجتماعی و علمی خود را آغاز کرد . او به گفت و شنودهای علمی و تحقیقات دینی و فراگیری قرآن و حدیث ودرس عربی علاقه نشان می داد .
در سال 1354 و هم زمان با به پایان رساندن دوره متوسطه ، رشته دامپروری دانشگاه ارومیه را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد . این موقعیت تازه شکل دیگری به فعالیت های او داد ، بطوری که در کلاس و مسجد دانشگاه برای دانشجویان صحبت می کرد. همین رویه او و حتی درگیر شدنش با گارد دانشگاه و پاسخهای مستدل و محکم اش به بعضی از استادانی که مفاهیم دینی را نادیده می گرفتند ، باعث شد پس از یک سال و نیم تحصیل او را از دانشگاه اخراج کنند .
غلامحسین افشردی در اسفند ماه 1356 به خدمت سربازی اعزام شد . در این محیط نظامی نیز دست روی دست نگذاشت ورابطه عاطفی وارشادی با سربازان و درجه داران برقرارکرد.هم زمان با شروع زمزمه هایانقلاب ، پادگان را ترک کرد و به امواج خروشان ملت ایران پیوست ؛ در درگیریهای خیابانی وتظاهراتفعال بود و درروزهای پایانی سقوط سلطنت پهلوی دوم درتسخیر پادگان ها شجاعت های زیادی ازخود نشان داد. پس از پیروزی انقلاب به اعضای تحریریه روزنامه جمهوری اسلامی پیوست و همزمان موفق شد در رشته حقوق قضایی به دانشگاه تهران راه یابد.
جنگ عراق با ایران صفحه های تازه ای درزندگی سراسر پرتلاش او گشود. استعداد فوق العاده درتدبیرهای نظامی و سازمان دهی نیروهای رزم سپاه وهمچنین به وجود آوردن واحد اطلاعات وعملیات کارآمد دربدنه سپاه خیلی زود از او چهره متفکر و درخشان در عرصه طراحی های نظامی و عملیات ساخت .
غلامحسین افشردی ( حسن باقری ) روز شنبه 9/11/61 هنگام شناسایی مواضع عراق با انفجارخمپاره ای به شهادت رسید از این سردار نامی دختری به نام « نرگس » به یادگار مانده است.

 
وصیت نامة سردار شهید غلامحسین افشردی

‹‹ ..... فعلاً انقلاب ما همچون تیر زهرآگینی برای تمام مستکبران در آمده است و یاوری برای همه مستضعفین جهان .
... ما با هیچ دولت و کشوری شوخی نداریم و با تمام مستکبرین جهان سرجنگ داریم و در رابطه با این هدف ، جنگ با صدام یزید فقط مقدمه است ...
... در این موقعیت زمانی و مکانی ، جنگ ما جنگ کفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت ، خیانت به پیامبر اکرم ( ص ) و امام زمان ( عج ) ، و پشت پازدن به خون شهداست . ملت ما باید خودش را آمادة هر گونه فداکاری بکند ...
‹‹ ... در چنین میدان وسیع واین هدف رفیع انسانی و الهی جان دادن و مال دادن و فداکاری امری بسیار ساده و پیش پاافتاده است . و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام را با خلوص نیت پیدا کنیم ...
... در مورد درآمدها چیزی به آن صورت ندارم و همین بضاعت مزجاته را هم خمسش را داده ام و بقیه را هم در راه کمک رساندن به جنگجویان و سربازان اسلام با سپاه کفر خرج کنند ...››
درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی ، امام خمینی . اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان ( عج ) غلامحسین افشردی ساعت 12 شب

 

منبع: سایت ساجدبه نقل از نشریه کمان






طبقه بندی: خاطرات شهدا و عبرت ها،
[ 30 آذر 91 ] [ 08:14 ] [ گمنام گمنامی ]
Photo: ‎حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی‌شکند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی‌دارد و هیچ آفریده‌ای به پای شباهت مخلوقات او نمی‌رسد .
آری , حمد و سپاس فقط از آنِ آفریدگار بزرگ است ...‎

راه می‌رود

سرفه می‌كند


پلك می‌زند

سرفه می‌كند...


تكیه می‌دهد

سرفه می‌كند


سرفه می‌كند

سرفه می‌كند

ایستاده مرده است


لحظه‌ای

هزار بار

تكه‌تكه او


شهید می‌شود


Photo: ‎راه می‌رود
سرفه می‌كند

پلك می‌زند
سرفه می‌كند...

تكیه می‌دهد
سرفه می‌كند

سرفه می‌كند
سرفه می‌كند
ایستاده مرده است

لحظه‌ای
هزار بار
تكه‌تكه او
شهید می‌شود
...............

بچه ها برای سلامتی جانبازان شیمیایی دعا کنین

شهید حسین خرازی‎






طبقه بندی: جانبازان،
[ 29 آذر 91 ] [ 15:00 ] [ بچه بسیجی ]


زندگی پرفراز و نشیب مصطفی چمران، از ایران تا آمریکا و از جبل‌عامل لبنان تا دهلاویه خوزستان و از دانشگاه تا جنگ و مبارزه، از جمله برگ‌های افتخارآفرین است. چندی پیش، «غاده چمران» همسر لبنانی شهید چمران، بخش‌هایی از زندگی مشترک خود با مصطفی چمران را بازگو نمود و این اظهارات تحت عنوان کتاب «نیمه پنهان ماه» به چاپ رسید.

آنچه می‌خوانید، بخش‌هایی از این کتاب است: پدرم بین آفریقا و چین تجارت می‌کر د و من فقط خرج می‌کردم، هر طوری که می‌خواستم. پاریس و لندن را خوب می‌شناختم، چون همه لباس‌هایم را از آنجا می‌خرید.

در طی دیداری که به اصرار امام موسی صدر برگزار شد، ایشان به من گفت: «ما مؤسّسه‌ای داریم برای نگهداری بچّه‌های یتیم. فکر می‌کنم کار در آنجا با روحیه شما سازگار باشد. من می‌خواهم شما بیایی آنجا با چمران آشنا شوی» و تا قول رفتن به مؤسّسه را از من نگرفت، نگذاشت برگردم.

یک شب در تنهایی همانطور که داشتم می‌نوشتم، چشمم به یک نقّاشی که در تقویمی‌چاپ شده بود، افتاد. یکی از نقّاشی‌ها زمینه‌ای کاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی، شمع کوچکی می‌سوخت که نورش در مقابل این ظلمت، خیلی کوچک بود. زیر نقّاشی به عربی شاعرانه‌ای نوشته شده بود:

«من ممکن است نتوانم این تاریکی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی کوچک، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می‌دهم و کسی که دنبال نور است، این نور هر چقدر کوچک باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود».

آن شب، تحت تاثیر این شعر و نقّاشی خیلی گریه کردم.

هنوز پس از گذشت این مدّت، نمی‌توانم نهایت حیرتم را در اوّلین برخورد با شاعر آن شعر و نقّاش آن تصویر درک کنم. او کسی نبود جز «مصطفی چمران»... .

مصطفی لبخند به لب داشت و من خیلی جا خوردم، فکر می‌کردم کسی که اسمش با جنگ گره خورده و همه از او می‌ترسند، باید آدم قسی‌ای باشد، حتی می‌ترسیدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگیر کرد... .

مصطفی شروع کرد به خواندن نوشته‌های من، گفت: «هر چه نوشته‌اید خوانده‌ام و دورادور با روحتان پرواز کرده‌ام» و اشک‌هایش سرازیر شد... .

من با فرهنگ اروپایی بزرگ شده بودم. حجاب درستی نداشتم و ... .

یادم هست در یکی از سفرهایی که به روستاها می‌رفتیم، مصطفی در داخل ماشین هدیه‌ای به من داد. اوّلین هدیه‌اش به من بود و هنوز ازدواج نکرده بودیم، خیلی خوشحال شدم و همانجا باز کردم دیدم روسری است. یک روسری قرمز با گل‌های درشت. من جا خوردم امّا او لبخند زد و به شیرینی گفت: «بچه‌ها دوست دارند شما را با روسری ببینند».

من می‌دانستم بقیه افراد به مصطفی حمله می‌کنند که شما چرا خانمی‌را که حجاب ندارد می‌آوری مؤسّسه، ولی مصطفی خیلی سعی می‌کرد ـ خودم متوجّه می‌شدم ـ مرا به بچه‌ها نزدیک کند. نگفت این حجابش درست نیست، مثل ما نیست، فامیل و اقوام آنچنانی دارد، اینها روی من تاثیر گذاشت. او مرا مثل یک بچه کوچک قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد... .

آن روز همین که رسید خانه (دو ماه از ازدواجشان گذشته بود) در را باز کرد و چشمش افتاد به مصطفی شروع کرد به خندیدن. مصطفی پرسید «چرا می‌خندی» و غاده که چشم‌هایش از خنده به اشک نشسته بود گفت «مصطفی تو کچلی ... من نمی‌دانستم!» مصطفی هم شروع کرد به خندیدن... .

...گفتند داماد باید بیاید کادو بدهد به عروس. این رسم ماست. داماد باید انگشتر بدهد. من اصلا فکر اینجا را نکرده بودم. مصطفی وارد شد و یک کادو آورد، رفتم باز کردم دیدم شمع است. کادوی عقد، شمع آورده بود. متن زیبایی هم کنارش بود. سریع کادو را بردم قایم کردم. همه گفتند چی هست، گفتم «نمی‌توانم نشان بدهم» اگر می‌فهمیدند می‌گفتند داماد دیوانه است. برای عروس کادو شمع آورده.

مادرم گفت: «حال شما را کجا می‌خواهد ببرد؟ کجا خانه گرفته؟» گفتم: می‌خواهم بروم مؤسسه با بچه‌ها » مادرم رفت آنجا را دید، فقط یک اتاق بود با چند صندوق میوه به جای تخت ... .

مادرم یک هفته بیمارستان بستری بود ... مصطفی دست مادرم را می‌بوسید و اشک می‌ریخت. مصطفی خیلی اشک می‌ریخت. مادرم تعجب کرد. شرمنده شده بود از این همه محبت.

روزی که مصطفی به خواستگاری‌اش آمد مامان به او گفت: «شما می‌دانید این دختر که می‌خواهید با او ازدواج کنید چطور دختری است؟ این صبح‌ها که از خواب بلند می‌شود هنوز رفته که صورتش را بشوید و مسواک بزند کسی تختش را مرتب کرده لیوان شیرش را جلو در اتاقش آورده و قهوه آماده کرده‌اند. شما نمی‌توانید با مثل این دختر زندگی کنید، نمی‌توانید برایش مستخدم بیاورید اینطور که در خانه‌اش هست». مصطفی خیلی آرام اینها را گوش داد و گفت: «من نمی‌توانم برایش مستخدم بیاورم، اما قول می‌دهم تا زنده‌ام، وقتی بیدار شد، تختش را مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه را روی سینی بیاورم دم تخت» و تا شهید شد، اینطور بود. حتی وقت‌هایی که در خانه نبودیم در اهواز در جبهه اصرار می‌کرد خودش تخت را مرتب کند. می‌رفت شیر می‌آورد خودش قهوه نمی‌خورد ولی می‌دانست ما لبنانی‌ها عادت داریم، درست می‌کرد.

... من گاهی به نظرم می‌آمد مصطفی سعه‌ای دارد که می‌تواند همه عالم را در وجودش جا بدهد و همه سختی‌های زندگی مشترکمان در مدرسه جبل عامل را.

خانه ما دو اتاق بود در خود مدرسه همراه چهارصد یتیم ... یادم هست اولین عید بعد از ازدواجمان ( که لبنانی‌ها رسم دارند و دور هم جمع می‌شوند ) مصطفی مؤسسه ماند نیامد خانه پدرم. آن شب از او پرسیدم؛ «دوست دارم بدانم چرا نیامدید خانه پدرم» مصطفی گفت، الان عید است خیلی از بچه‌ها رفته‌اند پیش خانواده‌هایشان اینها که رفته‌اند وقتی برگردند برای این دویست، سیصد نفری که در مدرسه مانده‌اند تعریف می‌کنند که چنین و چنان. من باید بمانم با این بچه‌ها ناهار بخورم سرگرمشان کنم که اینها هم چیزی برای تعریف کردن داشته باشند». گفتم: «خوب چرا مامان برایمان غذا فرستاد نخوردید؟ و نان و پنیر و چای خوردید» گفت: «این غذای مدرسه نیست». گفتم: «شما دیر آمدید بچه‌ها نمی‌دیدند شما چی خورده‌اید» اشکش جاری شد گفت: «خدا که می‌بیند».

آخرین نامه مصطفی را باز کرد و شروع به خواندن کرد: «من در ایران هستم ولی قلبم با تو در جنوب است در مؤسسه در صور. من با تو احساس می‌کنم فریاد می‌زنم می‌سوزم و با تو می‌دوم زیر بمباران و آتش. من احساس می‌کنم با تو به سوی مرگ میروم، به سوی شهادت؛ به سوی لقای خدا با کرامت. من احساس می‌کنم هر لحظه با تو هستم حتی هنگام شهادت. حتی روز آخر در مقابل خدا. وقتی مصیبت روی وجود شما سیطره می‌کند، دستتان را روی دستم بگیرید و احساس کنید که وجودتان در وجودم ذوب می‌شود. عشق را در وجودتان بپذیرید. دست عشق را بگیرید. عشق که مصیبت را به لذت تبدیل می‌کند مرگ را به بقا و ترس را به شجاعت...».

حتی حاضر نبود کولر روشن کند. اهواز خیلی گرم بود و پای مصطفی توی گچ. پوستش به خاطر گرما خورده شده بود و خون می‌آمد اما می‌گفت، «چطور کولر روشن کنم وقتی بچه‌ها در جبهه زیر گرما می‌جنگند».

غاده اگر می‌دانست مصطفی این کارها را می‌کند، عقب نمی‌آید اهواز می‌ماند و اینقدر به خودش سخت می‌گیرد هیچ وقت دعا نمی‌کرد زخمی‌ بشود و تیر به پایش بخورد. هر کس می‌آمد مصطفی می‌خندید و می‌گفت: «غاده دعا کرده من تیر بخورم و دیگر بنشینم سر جایم».

قرار نبود برگردد... من امشب برای شما برگشته‌ام

- نه مصطفی تو هیچ وقت به خاطر من برنگشته‌ای برای کارت آمدی

- امشب بر گشتم به خاطر شما از احمد سعیدی بپرس من امشب اصرار داشتم به اهواز برگردم هواپیما نبود. تو می‌دانی من در همه عمرم از هواپیمای خصوصی استفاده نکرده‌ام ولی امشب اصرار داشتم برگردم، با هواپیمای خصوصی آمدم که اینجا باشم... .

وارد اتاق شدم دیدم مصطفی روی تخت دراز کشیده فکر کردم خواب است او را بوسیدم. مصطفی روی بعضی چیزها حساسیت داشت یک روز که آمدم دمپایی‌هایش را بگذارم جلوی پایش خیلی ناراحت شد دوید دو زانو شد و دست‌هایم را بوسید... آن شب خیلی تعجب کردم که وقتی حتی پایش را بوسیدم تکان نخورد احساس کردم بیدار است اما چیزی نمی‌گوید چشم‌هایش را بسته بود... و گفت: «من فردا شهید می‌شوم» ... ولی من می‌خواهم شما رضایت بدهید اگر رضایت ندهید شهید نمی‌شوم ... من فردا از اینجا می‌روم و می‌خواهم با رضایت کامل شما باشد... آخر رضایتم را گرفت ... نامه‌ای داد که وصیjعل گذشته به مصطفی فکر می‌کرد؟ مصطفی که کنار اوست.

نگاهش کرد. گفت: «یعنی فردا که بروی دیگر تو را نمی‌بینم؟» مصطفی گفت :«نه» غاده در صورتش دقیق شد و بعد چشمهایش را بست گفت: «باید یاد بگیرم، تمرین کنم چطور صورتت را با چشم بسته ببینم» یقین پیدا کردم که مصطفی امروز اگر برود دیگر بر نمی‌گردد. دویدم و کلت کوچکم را بر داشتم آمدم پایین. نیتم این بود مصطفی را بزنم، بزنم به پایش تا نرود ... مصطفی در اتاق نبود... .

...بعد بچه‌ها آمدند که ما را ببرند بیمارستان گفتند دکتر زخمی‌ شده، من بیمارستان را می‌شناختم وارد حیاط که شدیم من دور زدم رفتم طرف سردخانه. می‌دانستم که مصطفی شهید شده و در سردخانه است زخمی ‌نیست.

من آگاه بودم که مصطفی دیگر تمام شد... .

احساس می‌کردم خدا خطرات زیادی رفع کرد به خاطر مرد صالحی که یک روز قدم زد در این سرزمین به خلوص ... مصطفی ظاهر زندگیش همه سختی بود. واقعا توی درد بود مصطفی. خیلی اذیت شد. شب‌ها گریه می‌کرد راه می‌رفت ..بیدار می‌ماند ..آن لحظه در سردخانه وقتی دیدم مصطفی با آن سکینه خوابیده، آرامش گرفتم.

چون ما در تهران خانه نداشتیم ، در مسجد محل، محله بچگی‌اش غسلش داده بودند و او با آرامش خوابیده بود من سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و تا صبح در مسجد با او حرف زدم ... .

... تا ظهر مراسم تمام شد و مصطفی را خاک کردند. آن شب باید تنها برمی‌گشتم آن لحظه احساس کردم که مصطفی واقعا تمام شد... . بعد از شهادت مصطفی از خانه بیرون آمدم چون مال دولت بود هیچ چیز جز لباس تنم نداشتم حتی پول داشتم خرج کنم ... .

... هر شب را یکجا می‌خوابیدم و بیشتر در بهشت زهرا کنار قبر مصطفی ... .

از لبنان که آمدیم هرچه داشتیم گذاشتیم برای مدرسه و در ایران هم که هیچ ... .

می‌گفت دوست دارم از دنیا بروم و هیچ نداشته باشم جز چند متر قبر و اگر این را هم یکجور نداشته باشم بهتر است ... .

خدایا من از تو یک چیز می‌خواهم با همه اخلاصم که محافظ غاده باش و در خلا تنهایش نگذار! من می‌خواهم که بعد از مرگ او را ببینم در پرواز. خدایا! می‌خواهم غاده بعد از من متوقف نشود و می‌خواهم به من فکر کند مثل گلی زیبا که در راه زندگی و کمال پیدا کرد و او باید در این راه بالا و بالاتر برود. می‌خواهم غاده به من فکر کند، مثل یک شمع مسکین و کوچک که سوخت در تاریکی تا مرد و او از نورش بهره برد برای مدتی بس کوتاه.

می‌خواهم او به من فکر کند، مثل یک نسیم که از آسمان روح آمد و در گوشش کلمه عشق گفت و رفت به سوی کلمه بی‌نهایت

غاده چمران





طبقه بندی: خاطرات شهدا و عبرت ها،
[ 29 آذر 91 ] [ 08:09 ] [ گمنام گمنامی ]


عكس هایی از آیت الله خامنه ای در زمان جنگ با لباس رزمنده ها


امام خامنه ای :

شهید جانش را فروخته و در مقابل آن، بهشت و رضای الهی را گرفته است که بالاترین دستاوردهاست. به شهادت در راه خدا، از این منظر نگاه کنیم. شهادت، مرگ انسانهای زیرک و هوشیار است که نمی گذارند این جان، مفت از دستشان برود و در مقابل، چیزی عایدشان نشود.

 



 
 
 

بقیه در ادامه ی مطلب




ادامه مطلب

طبقه بندی: سیدعلی آقا خامنه ای،
[ 28 آذر 91 ] [ 15:39 ] [ بچه بسیجی ]
بسم رب الشهدا و الصالحین

آلونک ننه علی

نوه ننه علی می گوید: ما با نام ننه علی دنبال هیچ نبودیم در حالی که عده‌ای قصد چسباندن خود را به ننه دارند و سایت ننه علی نیوز را ساخته اند؛ افراد خانواده من به مشاغل آزاد مشغول هستند و هیچ‌یك به‌دنبال استفاده از نام ونشان ننه و دایی نیستیم

بقیه در ادامه مطلب


لبیک یا خمینی ادامه مطلب

طبقه بندی: واقعیت تلخ،
[ 28 آذر 91 ] [ 08:17 ] [ گمنام گمنامی ]

تعداد کل صفحات : 9 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

به نام نامی الله

خدایا

به ما آرامشی عطا فرما...

آرامشی طوفانی!

آمـــین

********************
عزیزان می توانند از مطالب

وب سایت جامع شهید42

استفاده کنند.

هزینه استفاده:یک صلوات

******************
نفسنا لک الفداه یا خامنه ای

افراط و تفریط ممنوع لطفاً!!!

*******************
با ما باشید...

veb.shahid@yahoo.com
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
تحلیل آمار سایت و وبلاگ