تبلیغات
وب سایت جامع شهید42
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما
نظر سنجی
آیا برنامه شبکه های ماهواره در آمار طلاق ایران تاثیر دارد؟؟؟








لینک دوستان


بسم الله


غربت است،تنها نشانه دست راست تو...


تا اینکه بفهمیم چه خوش خیالیم وقتی فکر می کنیم


دستِ راستِ تو شده ایم...


نقص از تو نیست آقا!


مائیم که هیچ کداممان،وقت امتحان


به اندازه دستِ راستِ تو،سالم نبوده ایم...

************************************

زیر پرچم سه رنگ،واسه پرچم سفید

من هــــنوز معتقدم باز باید جنگــــیـــد




طبقه بندی: سیدعلی آقا خامنه ای،
برچسب ها: امام خامنه ای، دست راس امام خامنه ای، دست راست، عکس امام خامنه ای،
[ 30 بهمن 91 ] [ 13:33 ] [ پلاک خاکی ]

بسم رب الزینب...

از حدود بیست سال پیش در یک اتفاق پایم ضربه شدیدی خورد،طوری که قدرت حرکت نداشتم.
پایم را آتل بسته بودند.
ناراحت بودم که نمی تونستم توی ایام محرم کمک کنم.
نذر کرده بودم که اگه پایم تا روز عاشورا خوب بشه با بقیه همسایه ها دیگ های مسجد رو بشورم و کمکشون کنم.
شب عاشورا رسیده بود و هنوز پایم خوب نشده بود.
از مسجد که به خونه رفتم حال خوشی نداشتم.
زیارت را خوندم و کلی دعا کردم.
نزدیک های صبح بود که گفتم یه مقدار بخوابم تا صبح با دوستانم به مسجد برم.
در خواب دیدم توی مسجد (المهدی) جعیت زیادی جمع هستند و منم با دوتا عصا زیر بقل رفته بودم.
یه دسته عزاداری منظم،داشت وارد مسجد می شد.
جلوی دسته،شهید سعید آل طاها داشت نوحه می خوند.
با خودم گفتم:«این که شهید شده بود!پس اینجا چیکار می کنه؟»
یه دفعه دیدم پسرم محمد هم کنارش هست.
عصا زنان رفتم قسمت زنونه و داشتم اینهارو نگاه می کردم که دیدم محمد سراغم اومد و دستش را انداخت دور گردنم.
بهش گفتم:«مامان،چقدر بزرگ شدی!»
گفت:«آره! از موقعی که اومدیم اینجا کلی بزرگ شدیم.»
دیدم کنارش شهید آزادیان هم وایساده.
آزادیان به من گفت:«حاج خانم خدا بد نده.»
محمد برگشت و گفتمادرم چیزیش نیست.»
بعد رو کرد به خودم و گفت:«مامان!چیه؟چیزیت شده؟!»
گفتم:«چیزی نیست؛پاهام یه کم درد می کرد،با عصا اومدم.»
محمد گفت:«ما چند روز پیش رفتیم کربلا.از ضریح برات یه شال سبز آوردم.
گفتیم امروز که روز عاشوراست اول بریم مسجد،زیارت بخونیم بعد بیایم پیش شما
بعد آتل و باندها رو باز کرد و شال سبز را بست به پام و گفت:«از استخونت نیست؛یه کم به خاطر عضله ات است
که اونم خوب می شه.»
از خواب بیدار شدم،دیدم واقعیت داره؛باند ها همه باز شده بودند و شال سبزی به پاهام بسته شده بود.
آروم بلند شدم و یواش یواش راه رفتم.
من که کف پام را نمی توانستم رو زمین بذارم حالا داشتم بدون عصا راه می رفتم.
رفتم پایین و شروع به کار کردم که دیدم پدر محمد از خواب بیدار شده؛به من گفت:«چرا بلند شدی؟»
چیزی نمی تونستم بگم.
زبونم بند اومده بود.
فقط گفتم:«حاجی! محمد اومده بود.»
اونم اومد پاهام رو که دید زد زیر گریه.




طبقه بندی: خاطرات شهدا و عبرت ها،
برچسب ها: شهید محمد معمریان، شال سبز، شهیدی که مادرش را شفا داد، خاطره،
[ 30 بهمن 91 ] [ 08:29 ] [ گمنام گمنامی ]

بسم رب الحسین

داشت منطقه را برای مقدم پور،فرمانده جدید توضیح می داد.

مثل همیشه راست ایستاده بود روی خاک ریز.حدادی هم همراهشان بود.

سه تا خمپاره رفت طرفشان.اولی پانزه متری.دومی هفت متری و

سومی درست پشت پای دکتر چمران.

دیدم هر سه نفرشان افتادند.پریدیم بالای خاک ریز.ترکش خورده بود به 

سینه حدادی،صورت مقدم پور و پشت سر دکتر...!



طبقه بندی:
برچسب ها: نحوه شهادت شهید چمران، شهید مقدم پور، حدادی، منطق جنگی، عکس چمران،
[ 29 بهمن 91 ] [ 13:33 ] [ پلاک خاکی ]


بسم رب الزینب

رخت خوابش دوتا پتو سربازی بود.همین طور که دراز کشیده بود با صدای بلند

می خندید.گفتم:یه کمی یواش تر.بغل دستتون اتاق فرمان دهیه.

گفت:بابا عراقی ها اومده اند تو مملکت ما می خندن،ما سرجامون

نمی تونیم بخندیم؟؟؟



طبقه بندی: خاطرات شهدا و عبرت ها،
برچسب ها: خاطرات شهید حسن باقری، عکس شهید حسن باقری، شهید غلامحسین افشردی،
[ 29 بهمن 91 ] [ 13:26 ] [ پلاک خاکی ]
‫هیچ‌ می‌دونی‌ چه‌ جوری‌


یواش‌ یواش‌ و کم‌کم‌


راوی‌ یک‌ خبرشی‌ ، یک‌ خبر پراز غم‌


به‌ همسفر رفقیت‌ ، که‌ صاحب‌ پسر شد


بری‌ بگی‌ که‌ بچه ، یتیم‌ و بی‌پدر شد


اول‌ میگی‌ نترسین‌ ، پاهاش‌ گلوله‌ خورده‌


افتاده‌ بیمارستان‌ ، زخمی‌ شده ‌، نمرده‌


زُل‌ میزنه‌ تو چشمات ، قلبتو می‌سوزونه‌


یتیمی‌ بچه‌ شو ، از تو چشات‌ میخونه‌







طبقه بندی: واقعیت تلخ،
برچسب ها: شعر شهدا،
[ 28 بهمن 91 ] [ 16:42 ] [ بچه بسیجی ]


بسم الله

از تهران زنگ زدم اهواز.گفتم:«می خوام برگردم.»


گفتند:«نمی خواد بیایی،همان جا باش.»خودم را معرفی کردم.


یکی از بچه ها گوشی را گرفت.زد زیر گریه.


پرسیدم:«چی شده؟»


گفت:«یتیم شدیم.»




طبقه بندی: خاطرات شهدا و عبرت ها،
برچسب ها: دکتر چمران، عکس چمران، خاطرات چمران، شهادت چمران،
[ 28 بهمن 91 ] [ 13:33 ] [ پلاک خاکی ]
بسم رب الزینب...

تو منطقه بلوچستان بودیم،روزهای اول انقلاب.
پاسگاهمان،پاسگاه میرجاوه بود و فرمانده اش هم یکی از بچه های اصفهان،اکبری نام.
اکبری برخورد خیلی خوبی با مردم داشت.
در مدت کوتاهی توانسته بود محبوبیت زیادی میان مردم به دست بیاورد و این را اشرار نمی توانستند تحمل کنند.
کسی را فرستادند میان ما،برای خبرچینی و کارهای دیگر.
آن روز نماز جماعت به پا بود،به امامت دوست خوبمان اکبری.
شلوغ هم شده بود.
تو سجده بودیم،که صدای رگبار اسلحه ای آمد.
اسلحه همان مرد نفوذی نشانه رفته بود طرف اکبری.
اکبری روی سجاده اش افتاده بود،خونین.
دشمن فکر کرده بود با این کارش می تواند موفق باشد،اما با شهید شدن اکبری،آنهایی که فکر می کردند پاسدارها نماز نمی خوانند و مسلمان نیستند،
با چشم خودشان عظمت روح بزرگشان را دیدند.
و همین امر باعث شد که بتوانیم در طول جنگ لشکری از عشایر تشکیل دهیم،از نیروهای بومی بلوچستان.



طبقه بندی: خاطرات شهدا و عبرت ها،
برچسب ها: سجاده، سجاده به خون نشسته، خاطره، دفاع مقدس، شهید،
[ 28 بهمن 91 ] [ 08:29 ] [ گمنام گمنامی ]

تعداد کل صفحات : 11 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

به نام نامی الله

خدایا

به ما آرامشی عطا فرما...

آرامشی طوفانی!

آمـــین

********************
عزیزان می توانند از مطالب

وب سایت جامع شهید42

استفاده کنند.

هزینه استفاده:یک صلوات

******************
نفسنا لک الفداه یا خامنه ای

افراط و تفریط ممنوع لطفاً!!!

*******************
با ما باشید...

veb.shahid@yahoo.com
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
تحلیل آمار سایت و وبلاگ