تبلیغات
وب سایت جامع شهید42
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما
نظر سنجی
آیا برنامه شبکه های ماهواره در آمار طلاق ایران تاثیر دارد؟؟؟








لینک دوستان


قصیده علویه،

سروده حضرت آیت الله وحید درباره مقام

امیرالمؤمنین علی علیه السلام:


على اى محرم اسرار مكتوم        على اى حقِّ از حقّ گشته محروم

على اى آفتاب برج تنزیل   على اى گوهر دریاى تأویل

على اى شمع جمع آفرینش        تویى چشم و چراغ اهل بینش

على اسم رضىّ بى مثال است   على وجه مُضیئ ذوالجلال است

على جَنبُ القوىّ حق مطلق       على راه سوىّ حضرت حقّ

على در غیب مطلق سرُّالاسرار    على در مشهد حقّ نورالانوار

على هم وزن ثقل الله اكبر على عرش خدا را هست لنگر

على حبل المتین عقل و دین است        امام الاوّلین و الآخرین است

على اى پرده دار پرده غیب          بر افكن پرده از اسرار « لاریب »

به دانایى ز كُنه كون آگاه   به هنگام توانایى یدالله

خم اَبروى او چوگان كونین كِه جز احمد رسد تا قاب قوسین؟

در اوج عِزّ تعالى و تقدّس   تجلاى جمال فیض أقدس

در آن ظلمت كه این آب حیات است        خلیلِ عشق و خضرِ عقل مات است

گشاید گر زبان فصل الخطابست   فرو بندد چو لب علم الكتاب است

به تشریع و به تكوین جانِ تن اوست        ولىّ الله قائم بالسّنن اوست

ببخشد در ركوع خاتم گدا را         به سجده جان و دل داده خدا را

یَلى الخلق و یَلى الحقّ در على جمع     فلك پروانه رخسار این شمع

شب إسراء به خلوتگاه معبود       لسانُ الله على ، احمد ، اُذُن بود

كلام الله ناطق شد از آن شب      كه حق با لهجه او گفت مطلب

خدا را خلوت آن شب با نبى بود   و « ما اوحى إلى عبده » على بود

چه موزون تر بود زان قد و قامت    كه میزان است در روز قیامت

چه عمر این جهان آخر سر آید     على با كبریاى حق بیاید

بدست او كلید جنّت و نار  جدا سازد صف ابرار و فجّار

گشاید او درِ خلدِ برین را    نماید « اُزلفت للمتقین » را

فرود آیند چون بر حوض كوثر         « سقاهُم ربّهم » با دست حیدر

نگاهى گر كند آن ماه رخسار      به خورشید فلك مانَد ز رفتار

هلال ابرویش با یك اشارت          كند ردّ شمس هنگام عبادت

نهیبى گر زند آن شیر یزدان         ز قهر او بسوزد جان شیطان

كسى كه نزد آن أعلى علىّ است         همو بر ما سَوى یكسر ولىّ است

تویى صبح أزل بنما تنفّس  كه تا روشن شود آفاق و انفس

كه موسى آنچه را نادیده در طور   ببیند در تو اى نورٌ على نور

تویى در كنج عِزلت كَنز مخفى     بیا بیرون كه هستى تاجِ هستى

تو در شب شاهد غیب الغیوبى    تو اندر روز ستّارالعیوبى

تو نورالله انور در نمُودى      ضیاءالله اَزْهر در وجودى

تو ساقىّ زُلال لا یزالى     جهان فانى تو فیض بى زوالى

تو اوّل واردى در روز موعود  تو اوّل شاهدى در یوم مشهود

لواى حمد در دست تو باید علمدارى خدا را چون تو شاید

نه تنها پیش تو پشت فلك خم      كه آدم تا مسیحا زیر پرچم

اگر بى تو نبودى ناقص آیین         نبود « الیوم اكملت لكم دین »

تو چون هستى ولىّ عصمة الدین ندارد دین و آیین بى تو تضمین

به دوش مصطفى چون پا نهادى    قَدَم بر طاق « أو أدنى » نهادى

كه جز دست خدا را هست قدرت گذارد پاى بر مهر نبوت

نباشد جز تو ثانى مصطفى را       تویى در انّما ثالث خدا را

چو در روى تو نور خود خدا دید      تو را دید و براى خود پسندید

چو آن سیرت در این صورت قلم زد تبارك گفت بر خود كاین رقم زد

اگر بر مـا سوى شد مصطفى سَر بر آن سر مرتضى شد تاج و افسر

بود فیض مقدّس سایه تو   ز عقل و وهم برتر پایه تو

تو را چون قبله عالم خدا خواست به یُمْنِ مولد تو كعبه را ساخت

خدا را خانه زادى چون تو باید       كه لوث لات و عُزّى را زداید

شد از نام خدا ، نام تو مشتق      ز قید مـا سوى روح تو مطلق

كلید علم حق باشد زبانت لسانُ الله پنهان در دهانت

« سلونى » گو تو در جاى پیمبر   بكش روح القدس را زیر منبر

چو بگشایى لب معجز نما را        چو بنمایى كف مشكل گشا را

بَرد آن دم مسیحا را ز سر هوش   كند موسى ید بیضا فراموش

متاع جان چو آوردى به بازار         به « مَنْ یشرى » خدایت شد خریدار

به جاى مصطفى خفتى شب تار  كه از خواب تو عالم گشت بیدار

پرستیدى به اهلیّت خدا را سپر كردى  به جانت مصطفى را

سزایت غیر نفس مصطفى نیست جزاى تو به جز ذات خدا نیست

زدى بر فرق كفر و شرك ضربت    ز جنّ و انس بردى گوىِ سبقت

كجا عدل تو آید در عبارت   كه « ثانى اثنین » حقّى در شهادت

حدیث منزلت قدر تو باشد خدا را بندگى فخر تو باشد

تویى اسُّ الاساس عقل و ایمان    تویى سقف رفیع كاخ عرفان

تویى باب مدینه ى علم و حكمت   تویى عدل مجسّم ، عین عصمت

نشان غیبِ بى نام و نشانى        نگین خاتم پیغمبرانى

خدا را بود سرّى غیب و مكنون     كه كُفو او نبود آدم و من دون

نهفته تحفه در تفّاحه اى بود        به شوقش مصطفى بس راه پیمود

به سرّ مستسر واصل شد آنگاه   كه زد از خاك بر افلاك خرگاه

امین حق رسید آن دم به مخزن    برون شد گوهر عالم ز مكمن

گرفت از دست حق طوبى و كوثر  همایون دخترى زهراى اطهر

سپرد آنگه به تو سرّ خدا را          شدى محرم حریم كبریا را

ملائك مات و مبهوتند كاین كیست كه جز او كفو ناموس خدا نیست

چو باب الله را دست تو بگشود      بجز باب تو شد ابواب مسدود

به حكم محكم « من كنت مولاه » بود فرمان تو فرمان الله

تویى قهر خدا بر دشمنانش         تویى لطف خدا بر دوستانش

تو اقیانوس بى پایان علمى          تو دریاى محیط علم و حلمى

خجل از جود تو ابر بهاران   چو بگشایى دو دست فضل و احسان

امیر « لافتایى » در فتوت  سرشت فطرتت عدل و مروت

دو شبلت زینت عرش برینند        چراغ آسمانها و زمینند

به نسل تو به پا دین است و دنیا   طفیل هستیت اُولى و عقبى

تو صاحب رایتى در فتح خیبر        كه محبوب خدایى و پیمبر

چو شد فتح و ظفر هر جا به دستت        شدى دست خدا وین ناز شصتت

فلك یك دانه گوهر در صدف داشت          درّى اندر بیابان نجف داشت

شد آن درّ درة التّاج رسالت         مزیّن شد به آن عرش امامت

كمال الكُلّى و كُلّ الكمالى         ولى الله بى مثل و مثالى

ملائك در طواف عكس رویت         به هر جا ذكر خیر خلق و خویت

تو برتر از زمین و آسمانى  جهانِ جانى و جانِ جهانى

رسول حق چو همسنگ تو نادید   تو را با سوره توحید سنجید

چو در اخلاص دین گشتى تو یكتا  شدى با سوره اخلاص همتا

به این سوره چو شد تثلیث ، قرآن          سه قسمت شد به عرفان تو ایمان

گرفت از این كتاب آصف چو حرفى زمین را در نوردید او ، به طرفى

تو كه « من عنده علم الكتابى »   چو دریایى فلك همچون حبابى

غناى مطلق از فقر الى الله         گرفتى و شدى بر اولیا شاه

به تو تفسیر شد آیات توحید        مجسم در تو شد تسبیح و تحمید

گسستى چون علایق از خلایق    شدى ربطِ میان خلق و خالق

به مالك عهد تو میزان عدل است  سراسر نهج تو ، منهاج عقل است

كتاب تو « هدىً للمتقین » است  كه تالى تلو قرآن مبین است

تو هستى غایت القصواى خلقت   تو هستى عروة الوثقاى حكمت

تو فُرقانى میان حق و باطل         تو در هر عقده اى حلال مشكل

تو هستى أعظم اسماء حسنى   تو هستى أمثل امثال علیا

تو هستى رقّ منشور حقایق       تو هستى سرّ مستور رقایق

تویى روح و روان آدمیت     تویى نفس نفیس خاتمیت

شریك عقل كلى در ابوت   ردیف خلق اول در اخوت

لسان الصدق حق در آخرینى       دلیل ره براى اولینى

تویى واصل به « من دلَّ بذاته »    تویى عارف به اسرار « صفاته »

به سرّ «بل وجدتك» چون رسیدى ز كل ما سوى دل را بریدى

تو چون در اوج «ما ازددت یقینى»  به حقِّ حق امیرالمؤمنینى

نگنجد مدح تو در حد و در حصر     خدا مدّاح و مدحت سوره دهر

در اوصاف تو سیصد آیه نازل         تعالى الله از این بحر فضایل

بِنِه بر سر تو تاج لا فتى را به دوش افكن رِداى « هَلْ اتى » را

بیا با جلوه « طـه » و « یس »      نشین بر مسند ختم النبیّین

كه آدم تا به خاتم جمله یكسر      نمایان گردد از اندام حیدر

بیا و پرچم حق را برافراز    كه حقّ گردد به عدل تو سرافراز

گره بگشا دمى زان راز پنهان       به تورات و به انجیل و به قرآن

چو بگشایى لب از اسرار تنزیل     فرو ریزد به پایت بال جبریل

گهى بر دوش عقل كلّ سوارى     چو خورشیدى كه در نصف النهارى

گهى در چنگ دونانى گرفتار        به مانند قمر در عقرب تار

نواى حقّى اندر سوز و در ساز      یَداللّهى گهى بسته ، گهى باز

بر افلاك ار بتابى آفتابى    اگر بر خاك خوابى بوترابى

تعالى الله ازین أعجوبه دهر          خدا را مظهر اندر لطفُ در قهر

به شب از ناله اش گوش فلك كر  به روز از پنجه اش خَم ، پشت خیبر

بلرزاند ز هیبت مُلك امكان ولى خود لرزد از آه یتیمان

ز جذر و مدّ آن بحر فضایل  خرد سرگشته ، پا وامانده در گِل

چه گویم من ز اوصاف كمالش      كه وجه الله احسن شد جمالش

چو باشد حیرة الكُمّل صفاتش     خدا مى داند و اسرار ذاتش

به وصفش بس كه باشد ظل ممتد         ز دیهور و ز دیهار و ز سرمد

به محراب عبادت چون قدم زد       قدم در عرصه ملك قِدم زد

همه پیغمبران محو نیازش ز سوره ى انبیاء اندر نمازش

كه لرزد عرش و او با قلب آرام      شده در ذكر حقّ ، یكباره ادغام

همه سر گشته او از شوق دیدار  دل از كف داده و داده به دلدار

چو فرق شیر حق بشكافت شمشیر      قلم آن دم شكست و لوح و تقدیر

قمر منشقّ شد و بگرفت خورشید         پریشان عقل كل شد ، عرش لرزید

زمین و آسمان اندر تب و تاب       كه خون آلوده گشته ، روى مهتاب

سرى كه مخزن سرّ خدا بود        شكست و كنز مخفى گشت مشهود

قیامت قامتى بر خاك افتاد بزد جبریل در آفاق فریاد :

كه ثارالله ناگه بر زمین ریخت        فغان ، شیرازه توحید بگسیخت

مگر ویران شده اركان ایمان         مگر بشكسته سقف عرش رحمان

فلك،خون درغمش ازدیده مى سفت       على « فزتُ وربّ الكعبه » مى گفت



شعر این است

شاعر اینانند

كه از هنر خود در راه اهلبیت استفاده میكنند

والسلام




طبقه بندی: علی ابن ابی طالب(ع)، بزرگان و اساتید، اشعار شعرا،
[ 6 بهمن 92 ] [ 15:10 ] [ گمنام گمنامی ]
درباره وبلاگ

به نام نامی الله

خدایا

به ما آرامشی عطا فرما...

آرامشی طوفانی!

آمـــین

********************
عزیزان می توانند از مطالب

وب سایت جامع شهید42

استفاده کنند.

هزینه استفاده:یک صلوات

******************
نفسنا لک الفداه یا خامنه ای

افراط و تفریط ممنوع لطفاً!!!

*******************
با ما باشید...

veb.shahid@yahoo.com
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
تحلیل آمار سایت و وبلاگ