بسم الله 

رو خاکریز دوربین بدست وایستاده بودم و داشتم مصاحبه می گرفتم.یک دفعه بوووووم.یه خمپاره خورد رو زمین.

دیدم یکی از رزمنده های بسیجی افتاده و داره ازش خون میره.رفتم طرفش.

تو همون حال که داشت اشهد خودش رو میخوند بهش گفتم:تو این لحظه های آخر حرفی داری بزن...

گفت:من از امت شهید پرور ایران درخواست دارم که وقتی کمپوت می فرستن به جبهه ها

کاغذ روش رو نکَنن...!!!

گفتم:عزیز یه جمله خوب بگو قراره تو تلویزیون پخش شه.

گفت:آخه شما نمیدونی اخوی تا حالا به من سه بار رب گوجه افتاده...!!!

تو قرارگاه که اسیر بودیم گاهی میومدن و با ما مصاحبه می کردند.این بار می خواستند

ازیکی از بچه های تیز و زبل مصاحبه بگیرند.خبرنگار جلو آمد و پرسید:اسمت چیه پسر؟

گفت:عباس.

_ اهل کجایی؟

_ بندر عباس!

_ اسم بابات چیه؟

_ بهش می گفتن حاج عباس!

افسر عراقی که کنار خبرنگار ایستاده بود گویی از قضیه بو برده بود.

_ کجا اسیر شدی؟

_ دشت عباس!!!

افسر عراقی با عصبانیت پا به ساق او کوبید و گف:دروغ میگی!

او هم خود را به موش مردگی زد و گریه کنان گفت:نه به حضرت عباس...!!!!

پینوشت:

خیلی دوست داشتم این عکسو بذارم تا ببینید

شاید ربطی به این پست نداشته باشه ولی خیلی حرف توشه!!!





برچسب ها :
شوخی در جبهه ,  عکس جبهه ,  خاطرات طنز از اسارت ,  پیرزنی در جبهه ,