تبلیغات
وب سایت جامع شهید42
صفحه اصلی عناوین مطالب تماس با ما
نظر سنجی
آیا برنامه شبکه های ماهواره در آمار طلاق ایران تاثیر دارد؟؟؟








لینک دوستان

آقا جون! این رئیس ستاد كجاست؟ 

از صبح آفتاب خورده بود توى سرم; گیج بودم. سرم درد مى كرد. با بدخلقى گفتم «آقا جون! این رئیس ستاد كجاست؟»

حواسش نبود. برگشت. گفت «جانم؟ چى مى گى؟»

گفتم «رئیس ستاد»

گفت «رئیس ستاد رو میخواهى چه كنى؟»

گفتم «آقاجون! ما از صبح تا حالا علاف یه متر سیم كابل شده ایم. میخواهیم برق بكشیم پاسگاه. یه سرى دستگاه داریم اون جا. یه متر سیم كابل پیدا نمیشه.»

گفت «آهان! برا جاسوسى میخواهى».

گفتم «جاسوسى كدومه برادر؟ حالت خوشه ها. براى شنود میخواهیم».

رفتیم تو. دیدم رئیس ستاد جلوى پاش بلند شد.

**************

آقا جون! وسط روز كه نمى شه خاك ریز زد 

خوابیده بود. بحث مى كردیم. این قدر داد و فریاد كردیم كه از خواب پرید.

«چیه؟ چى شده؟»

گفتم «این مى گه واسه چى خاك ریز نزدى برامون.»

گفت «خُب چرا نزدى؟»

گفتم «آقا جون! وسط روز كه نمى شه خاك ریز زد.»

بلند شد، نشست. «روز و شب نداره. پاشو بریم، ببینم مى شده خاك ریز بزنى و نزده اى؟.»

**************

آقا جون! وسط روز كه نمى شه خاك ریز زد 

خوابیده بود. بحث مى كردیم. این قدر داد و فریاد كردیم كه از خواب پرید.

«چیه؟ چى شده؟»

گفتم «این مى گه واسه چى خاك ریز نزدى برامون.»

گفت «خُب چرا نزدى؟»

گفتم «آقا جون! وسط روز كه نمى شه خاك ریز زد.»

بلند شد، نشست. «روز و شب نداره. پاشو بریم، ببینم مى شده خاك ریز بزنى و نزده اى؟.»

**************

از پشت خاك ریز پیدایش شد.

گوشى را گرفتم.

«حسین آقا! رو جاده ایم; جاده ى بصره. كنار دست من تیرهاى چراغ برقه. خاطرتون جمع.»

گفت «دارم مى بینم. دستت درد نكنه.»

از پشت خاك ریز پیدایش شد.

**************

از سرشب شوخیش گرفته بود 

گفتم «یادتون نره ها! من رو ندیده ین، نمى دونین كجام.»

رفتم توى كیسه خواب; سر و ته.

از سرشب شوخیش گرفته بود. بى سیم مى زد، از خواب بیدارم مى كرد; از خوابِ بعدِ چند شب بیدارى. مى پرسید «خُب! حالت خوب هست؟» بعد مى گفت «برو بگیر بخواب» حالا هم كه پیك فرستاده بود.

**************

از من نخواهید 

از همان اوّل عادتمان نداد كه نامه بنویسد یا تلفن كند یا چه. مى گفت «از من نخواهید. اگه سالم باشم مى آم سر میزنم. اگر نه، بدونین سرم شلوغه نمى تونم بیام.»

**************

اسم حاج حسین شش سال كُدِ فرماندهى لشكر بود 

بى سیم صدا مى كند:

- محمد،محمد، حسین... محمد، محمد، حسین.

اسم حاج حسین شش سال كُدِ فرماندهى لشكر بود. حالا هم كه حاجى شهید شده، كد را عوض نكرده اند. ولى صدا دیگر صداى حاج حسین نیست. مى زنم زیر گریه. حسن آقایى مى گوید «چرا گریه مى كنى؟ گوشى رو بردار.»

**************

اگه شهید شده بگو 

گفت «بیا اول بریم یكى از دوستان حسین رو ببینیم. بعد مى ریم بیمارستان.»

دستم را گرفته بود، ول نمى كرد. نگاهش كردم، از نگاهم فرار مى كرد.

گفتم «راستشو بگو. تو چهت شده؟ خبریه؟ حسین ما طوریش شده؟» حرفى نزد. دیگ دستم را رها كرده بود. گفتم «حسین، از اول جنگ دیگه مال ما نیست. مال جنگه، مال شماها. ما هر روز منتظریم خبر شو به مون بدن. اگه شهید شده بگو كه من یه طورى به خانمش بگم.» زد زیر گریه.

**************

اون جا با قناصه مى زنندتون 

یك جا زمین سیاه شده بود. بس كه خمپاره خورده بود. نمى گذاشتند حسین برود

آن جا. مى گفتند «نمى شه. اون جا بارون خمپاره مى آد. خمپاره شصت.»

مى گفت «طورى نیس. مى رم یه نگاه به اون ور مى كنم، زود بر مى گردم.» نمى گذاشتند. مى گفتند «اون جا با قناصه مى زنندتون.»

**************

اون زن و بچه داره. امانته دست من 

تركش توپ خورده به گلوشان; خودش و راننده اش. خون ریزیش شدید شده، نمى گذارد زخمش را ببندم. مى گوید «اول اون!» راننده اش را مى گوید. با خودش حرف مى زند «اون زن و بچه داره. امانته دست من...» بى هوش مى شود.

**************

اى بد جنس حسود. بالأخره كار خودتو كردى 

هر جا حسین مى رفت، من را هم مى برد. مشاور توپ خانه اش بودم.

بى سیم چى گوشى بى سیم را گرفت طرفم، گفت «حاج آقا مظاهرى. كار فورى دارن باهاتون.»

مظاهرى فرمانده توپ خانه ى لشكر بود. گوشى را گرفتم. گفت «زودِ زود بیا عقب كارِت دارم. اومدى ها.»

نشسته بود كنار سنگر، پوتین هایش را مى بست. گفتم «فرمایش؟» سوار موتور شد. گفت «مى گم زیاد پیش حاج حسین مونده اى. بسّته. دیگه نوبت ماست.»

گاز داد و رفت. داد زدم «اى بد جنس حسود. بالأخره كار خودتو كردى.»

**************

این دفعه تا منو دید فرار كرد 

تعریف مى كرد و مى خندید «یه نفر داشت تو خیابون شهرك سیگار مى كشید، اون جا سیگار كشیدن ممنوعه. نگه داشتم بهش گفتم یه دقیقه بیا این جا. گفت به تو چه. مى خوام بكشم. تو كه كوچیكى، خود خرازى رو هم بیارى باز مى كشم. گفتم مى كشى؟ گفت آره. هیچ كارى هم نمى تونى بكنى.»

مى گفت «دلم نیومد بگم من خرازى ام. رفتم یه دور زدم برگشتم. نمى دونم چه طور شد. این دفعه تا منو دید فرار كرد. حتا كفش هاش از پاش دراومد، برنگشت برشون داره.»

**************

این طورى مى جنگند 

فاصله ى خاكریز ما و عراقى ها خیلى كم است; فقط چند متر. دراز كشیده ایم پشت خاك ریز.هوا ابرى است و گرم. نفسم بند آمده.

صداى موتور حاجى مى آید.

بچه ها را كنار مى زند و مى آید سمت من. مى پرسد «این جا چه خبره؟ منتظر چى هستین؟»

مى گویم «گیر كرده یم حاجى. لامصب دوشكاش یه لحظه خاموش نمى شه كه. نیگا كنید اون جا رو.»

جنازه چند تا از بچه ها افتاده لب خاكریز. مى گویم «مى خواستن خاموشش كنن.» نگاهم مى كند.

مى رود طرف خاك ریز. یك نارنجك بر مى دارد، ضامن نارنجك را مى گذارد روى فانسقه اش، صاف مى كند. با دندانش ضامن را مى كشد، مى دود لب خاك ریز. اول صداى انفجار مى آید بعد صداى حاج حسین. داد مى زند «بچه ها بیاین.»

جان مى گیریم انگار. مى دویم لب خاك ریز دوشكاچى عراقى فرار مى كند. حاج حسین آن پایین ایستاده. مى خندد.

این طورى مى جنگند.

**************

اینا رو مثل اون یكى ها سرخ كن 

آمده بود آشپزخانه لشكر سر بزند.

داشتم تند تند بادمجان سرخ مى كردم. ایستاده بود كنارم، نگاه مى كرد. بادمجان ها را نشان داد، گفت «این طرفش خوب سرخ نشده. ببین. اینا رو مثل اون یكى ها سرخ كن.»

گفتم «چشم.»

**************

بابا! بده من لباساتو مى شورم 

گفتم پدرشم، با من این حرف ها را ندارد. گفتم «حسین، بابا! بده من لباساتو مى شورم.»

یك دستش قطع بود.

گفت «نه. چرا شما؟ خودم یه دست دارم با دو تا پا. نیگا كن.»

نگاه مى كردم. پاچه ى شلوارش را تا زد بالا، رفت توى تشت. لباس هایش را پامال مى كرد. یك سر لباس هایش را مى گذاشت زیر پایش، با دستش مى چلاند.

**************

باز اسم پسرت رو شنیدى بغض كردى؟ 

- محسن، محسن، حسین.

گوشى را برمى داشتم «جانم حاجى! بفرما.»

وقتى بچه ام به دنیا آمد، منطقه بودم; عملیات. اسمش را مسلم گذاشتم.

- مسلم، مسلم، حسین.

ته دلم یك جورى مى شد. گوشى را برمى داشتم

«جانم حاجى!... بفرما.»

مى خندید، «چیه؟ باز اسم پسرت رو شنیدى بغض كردى؟»

**************


درباره وبلاگ

به نام نامی الله

خدایا

به ما آرامشی عطا فرما...

آرامشی طوفانی!

آمـــین

********************
عزیزان می توانند از مطالب

وب سایت جامع شهید42

استفاده کنند.

هزینه استفاده:یک صلوات

******************
نفسنا لک الفداه یا خامنه ای

افراط و تفریط ممنوع لطفاً!!!

*******************
با ما باشید...

veb.shahid@yahoo.com
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
تحلیل آمار سایت و وبلاگ